مجموعه داستان ها و خاطرات

مجموعه داستانهای کوتاه و خاطرات من

عاشقانه های خوابگاه (2)

سرم را گرفته بودم بین دستهام. او دور می شد و من می ماندم. می ماندم تا برای همیشه آن لحظه را تقدیس کنم، با اشکهایم. غروب دلگیری بود، و زیبا. کم پیش نمی آید که زیبایی چیز دلگیری از آب در بیاید. کم کم می بایست عادت می کردم که دیدن زیبایی و شادمانی دیگران سبب غبطه ی آمیخته به عذابم شود. تنهایی، تنهایی... اینبار چقدر می بایست طول بکشد؟

از پارک تا خوابگاه، فاصله فقط میدانچه ی کوچک دانشگاه بود و چند ساختمان، و دو سال خاطره. در اتاق را باز کردم و لباس کنده- نکنده، روی تخت دراز کشیدم. گذاشتم زمان رودخانه ای باشد که از خیس شدن در آن می بایست اجتناب کنم. چشمهایم را بستم، و نه، اشک چشمهایم را بست. گوشی موبایلم را خاموش کردم. اما قبلش تمام پیام هایی را که پیش از آن لحظه دوست می داشتم را پاک کردم، و عکس ها را... خاطرات وقتی دلنشینند که چیزی از گذشته را به زمان حال وصل کنند. وقتی نبودن چیزی را به رخ می کشند تنها طنین ناقوس عزا را دارند، یا کوبش مداوم و بی امان سنج و دمام را.

خواب پدرم را دیدم، یا بعدها که بیدار شدم دوست داشتم فکر کنم به خوابم آمده. هیچوقت چیزی از خواب ها به یادم نمی ماند. بیشتر یکجور طعم گس که روی لبهایم ماسیده با کمی دلهره و تپش قلب برایم می ماند. خواب دیدم یا دوس داشتم دیده باشم که او آمده. به همان زیبایی و جوانی که کودکیهایم می دیدم. آمده بود و نشسته بود کنار تختم و موهایم را با انگشتهای باریک و بلندش بازی می داد. مثل همان وقتهایی که سرم را می گذاشتم روی سینه اش تا بغضم بترکد و او آرامم کند. حرفی رد و بدل نمی شد. زبان نمی چرخید. می گذاشت سکوت کارش را بکند و چیزی یا کسی، حتی کلامی را بین ما قرار نمی داد. فقط صدای قلب خسته اش در گوشم زنگ می زد و ناقوس عزا یا کوبشی مداوم و غمگین که لحن سنج و دمام داشت. بیدار که شدم بالش مچاله بود، و خیس.

چراغ بالای کانترها روشن بود. کتاب ها و جزوه ها بی هدف، باز شده روی هم تلنبار بودند. روی زمینی که با موکت و چند پتو فرش شده بود، هم اطاقی ام دراز کشیده بود. نیم خیز شدم و سرم را گرداندم تا گوشی خاموشم را پیدا کنم. امید چشمهایش را باز کرد. سوالی که ته چشمهایش بود واضح بود: تموم شد؟ و جواب من هم: آره. چایی گذاشتم. مرسی. و انگار نه انگار که چیزی تمام شده که دو سال زندگی ما بود. من و او. پا شدم لیوان ها را آب بزنم. راهرو خوابگاه تاریک و سرد بود، یا من سرد و تاریک بودم. لخ لخ دمپایی بر سطح موزاییک تا آشپزخانه ادامه داشت. باز شدن شیر، جریان مرطوب آب از لوله و لیوان هایی که دست می کشیدی صدای ناله شان بلند می شد. سینی را هم آب زدم و لیوان ها را یک در میان سر ته چیدم. راهرو سرد و تاریک و خلوت بود. اما من سرم داشت می ترکید و افکار پشت سر هم هجوم می آوردند. در را که باز کردم امید در چارچوب در تراس ایستاده بود، با زیرپیراهن آبی نازک نخی. سردت نیست؟ نه! و بعد آمد به سمت من و قبل از اینکه سینی لیوان های خیس را از دستم بگیرد گوشی تلفنش را روی کانتر خودش گذاشت. دو ماه دیگه بیشتر نمونده. الان وقت به هم زدن بود؟ فلاسک چای را برداشتم، درش را شل کردم و گذاشتم تیرگی گرم چای لیوان را پر کند. نه، وقتش نبود. اما مگر برای تمام کردن یک رابطه زمانی هست که وقتش باشد، مثلا ساعت سعد یا نحسی که از روی تقویم بشود پیش بینی اش کرد. که خودت را آماده کنی، قلبت را، و بعد محکم و استوار بگویی باشد، تمام بشود.

روی تخت نشستم. پتو را کشیدم روی پاهایم و لیوان چای را برداشتم. گوشی ام را روشن کردم و گذاشتم کنار بالش. شیشه حکم آینه ای تاصاف را داشت که تصویرم را منعکس نمی کرد، می بلعید، بالا می آورد، و جویده- نجویده به چشمهایم تف می کرد. چشمهایم اما، خود خودشان بودند. به چه چیزی فکر می کردم، نمی دانم. حتی یادم نمی آید که فکر می کردم یا نه. بعضی وقت ها می صرفد که فکر نکنیم، یا به فکر نکردن بیاندیشیم. مثل خرگوش به دام افتاده ای که با چشمهای از حدقه در آمده و گوش های سیخ، صدای گام های شغال را می شنود و تنها مسیری که می جوید به صرفه ترین راه فرار نیست، ساده ترین راه مردن است. گرمای چای کم کم اثر می کرد، مسیر گلو تا معده را می پیمود و دلم را به هم می زد. پاهایم یخ کرده بودند. چهار زانو نشستم و کمر و گردنم را خم کردم که سرم به سقف تخت نخورد. تخت بالایی را پر کرده بودیم از اساس و نئوپان کفش از سنگینی، مثل قلبم، موج برداشته بود.

امید لیوانش را برداشت و رفت روی صندلی کانتر نشست و شروع کرد به بازی کردن با گوشی موبایلش. گوشی اش زیاد زنگ می خورد، بر خلاف من. هر روز عادت داشتم منتظر زنگ جدید گوشی اش باشم و سر به سرش بگذارم که آخر این چه وضع زنگ خوردن گوشی است، که آدم تکلیفش را نمی داند که پشت خط کی است و چه می خواهد. اهل تنوع نبودم، شاید الان هم نباشم. برای من درخت درخت است و دریا دریا و آدم آدم. برای من طعم از دست دادن آدم ها با هم فرقی ندارد. گیرم کسی را که بیشتر دوست دارم از دست دادنش سخت تر باشد، و طعم نبودنش تلخ تر، اما رنگ همان رنگ است و صدای ناقوس همان. چه پدر باشد، چه او.

 

   + احسان حسینی ; ۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٠
    پيام هاي ديگران ()

اشک

  بعضی ها با اشکهایشان گریه می کنند، بعضی آدمها هم با قلبشان. گاهی هم پیش می آید که کسانی را می بینم که با بدنشان می گریند، اشک از روزن پوستشان بیرون می زند و کهیر سرخ رنگ ملایمی تمام تنشان را می پوشاند. دیده ام بعضی آدم ها هم با نگاهشان گریه کنند، بی صدا، می گذارند بغضشان در دو دو زدن نگاهشان میعان کند. ولی من گریه نمی کنم، گریه می شوم. یعنی نمی توانم بگویم من بوده ام که گریسته ام یا گریستن بوده است که تبدیل به من شده، مثل روح سرگردانی که میزبان خودش را یافته و در آن جانشین شده باشد. اینجور وقتها با زبان او حرف می زنم، با چشم او می بینم، با پاهایش لرزان و شکسته و مذاب قدم بر می دارم و روی سنگ قبری که رویش نام پدرم را نوشته اند جاری می شوم. شاید هم وقتی باشد که بر جای خود می ایستم و می گذارم او دور شود. دور شود و نبیند که من دیگر نیست، به جایش قطرات شور و گرمی ایستاده که می چکند، به هم می پیوندند و آینه ای می سازند که در آن آسمان غروب یک روز بهاری متجلی می شود...    

   + احسان حسینی ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٦
    پيام هاي ديگران ()

تلفن!

الو عزیزم!

عوضی گرفتید خانم! من عزیز شما نیستم

حالا چرا بهت بر خورد، دلتم بخواد که عزیز من باشی

ممکنه از تون بپرسم اگه دلم نخواد کی رو باید ببینم؟*

الو عزیزم

می بخشید، شما؟

شما من رو نمی شناسید ولی من شما رو می شناسم

خوش به حالتون، حالا می شه اسمتون رو بفرمایین

الان نه! بذارین بیشتر همدیگه رو بشناسیم بعد

ولی من تا اسمتون رو نگید دلم نمی خواد بیشتر بشناسمتون

چرا؟

دیگه!*

الو عزیزم

خانم شما یا خیلی بیکارید یا زیادی رو من حساب باز کردید، گفتم که، من عزیز کسی که نمی شناسمش نیستم

مگه وقتی قبلا عزیز کسی بودین می شناختینش؟

...

چی شد؟ ساکتین!

دست کم اسمشو می دونستم (خودم می دونم چه حرف احمقانه ایه!)

حالا نمی شه اسم من رو ندونسته عزیز من باشید؟

لطفا مزاحم نشین!*

الو عزیزم

عزیم و مرض، عزیزم و درد، چرا راحتم نمی ذارین؟

آخه من شبح کریسمسم جناب اسکروچ، نشد شما یه زنگ به ما بزنی، مگه شماره ام نمی افته واستون؟

من گوشیم رو شارژ نمی کنم خانم

چرا؟

آخه دوستان خودشون لطف می کنن زنگ می زنن، خودتونم فرمودین که اسکروچ!

یعنی راس راسی انقد خسیسی؟

بیشتر از این حرفا، لطفا دیگه مزاحم نشین

چرا؟

چون به ماورا الطبیعه حساسیت دارم...

 

   + احسان حسینی ; ٤:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٢
    پيام هاي ديگران ()

ساکسیفون

وقتی به یه عشق دور فکر می کنی، به خصوص عشق اولت، از من بشنو رفیق، از نظر موسیقایی دو سه تا انتخاب بیشتر نداری، یا با یه آهنگ تند متال که سرشا از نوای گیتار الکتریکه انقدر مغزتو پر کنی که هیچی نفهمی، یا بشینی یه گوشه و تو تنهاییت ساکسیفون گوش بدی. خودم به شخصه هیچ سازی رو نمی زنم، یعنی نه وقتش و نه امکانش رو داشتم که یاد بگیرم. هرچند یه زمانی یه سه تاری داشتم، ولی راستش رو بگم، آبم هنوز باهاش تو یه جوب نرفته، اما شخصا اهل گوش دادن به آهنگای قشنگم. کم پیش نمیاد که شبای تنهاییم با استیوارت کرتیس، رد ساکس یا کنی جی پر بشه، و اینجور وقتا دوست خوب من، باید در اطاقت رو ببندی، ذهنت رو پرواز بدی به گذشته و بذاری نوای ملایم و نوستالژیک ساکسیفون ببردت به روزای معصومیت. به وقتایی که قایمکی عکس دختره رو که یه جوری کش رفته بودی، می ذاشتی لای کتاب دفترات یا یه شعر عاشقانه رو ته جزوه ریاضی 1می نوشتی. یادش بخیر، دوره ی فوتبال، شاعری، شریعتی، و موسیقی مودبانه کلاسیک و ترنم های عاشقانه راک. اولین نوار کاستی رو که خریدم هنوز یادمه، رودخانه مهتاب استیوارت کرتیس بود، که با آهنگ فوق العاده when a man loves a woman شروع می شد. هنوز عصر ام پی تری و رایانه شخصی باب نشده بود. یه واک من آرتچ چینی بود که با دو تا باطری قلمی رو به راه می شد و چند ساعتی، که می شد تو کوه قدم زد یا رفت پارک کوهستان، باهاش آهنگایی که دوست داشتم رو گوش می دادم. اون وقتا بیشتر تو نخ ویالون بودم، فلوت مجار و پیانو. تا آخر دبیرستان تقریبا مجموعه نوارهام یه کمد رو پر می کرد. الان که نگاه می کنم، یه لبخند کم رنگ به لبم می شینه. انگار نه انگار همه ی اون آلبوما الان حتی نمی تونن یه درایو هارد دیسک رو پر کنن، ولی اونوقتا، می شد با سپاس از حق انتخاب کمی که یه دستگاه پخش به آدم می داد، دردسر جلو و عقب بردن و انتخاب آهنگ، نوار رو تو دستگاه بذاری و با خیال راحت، تخت دراز بکشی یا قدم بزنی یا هر غلط دیگه ای بکنی و به آهنگ گوش بدی. حتی عادت کرده بودم موقع درس خوندن هم به آهنگ گوش بدم. ساعتای درس خوندنم رو با معیار نوارای گوش داده شده می سنجیدم. الان که بهش فکر می کنم، از تمرکز عجیبی که داشتم تعجب می کنم. نوار گوشم رو پر می کرد، ولی مغزم رو نه، و جای کافی برای ریاضیات و فیزیک و ادبیات و عشق می ذاشت. حتی وقتی ساکسیفون گوش می دادم، عشق دور و پررنگ بود، و اینکه، هیچوقت دلم نیومد بخوام به ضرب گیتار الکتریک گذشته رو، با وجود همه ی تلخیاش از ذهنم بریزم دور، به نظرم یه جور حس احترام به نوجوون سیزده چهارده ساله ای که با چشمای لرزون زل می زد به دخترک صمیمی و ساده ای که عاشق برنامه رادیو امریکا به خاطر آهنگای پاپ بود و وقتی پیرهن بافتنی بنفش می پوشید معرکه می شد و همیشه خدا با وجود هزار و یک مشکل ریز و درشت زندگیش درس و مشقش از آدم بهتر بود، تو دلم مونده. یه حس که وادارم می کنه وقتی به تنهایی خودخواسته و عزلت خودبرگزیده ی پسرک فکر می کنم، یه لبخند مهربون بزنم و از پشت سالیان گذشته براش بوسه بفرستم و یادم باشه، اگه امروز انقدر نوای ساکسیفون برام رویایی و قابل درکه، همه اش به خاطر آرزوهای پسرکیه که محض رعایت یه جور اخلاقیات خاص، هیچ وقت به دخترک نگفت، دوستت دارم!

   + احسان حسینی ; ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٧
    پيام هاي ديگران ()

شبی از شبها

سرم تازه روی بالش گرم شده بود و از فکرو خیال با هزار و یک زحمت خالی، که امید با جیغ و داد پرید توی اتاق که: اردوی غار گل زرد جور شده و می بایست برای آخر هفته آماده بشیم. با یه جور بی قیدی توام با هیجان گفتم چی، و امید تکرار کرد که اردو جور شده. گفتم به تخمم و غلت زدم روی شونه چپم تا نور لامپ کمتر اذیتم کنه. امید کنارم روی تخت نشست و پتو رو از روم کشید و گفت چه مرگته. جواب دادم که هیچ مرگم نیست و ولم کنه تا یه ذره کپه مرگم رو بذارم. سرش رو نزدیک گوشم آورد که بگه گه می خوری و در همین حال منو بوسید و باز پرسید که چه مرگت شده. هیچی به خدا، خبری نیست. آره ارواح شکمت، دیدم چطور داشتی از دور نگاش می کردی، ده بابا بست نیست، می خوای بری به پاش بیفتی؟ که گفتم نه، ولی دست خودم نیست که دل نمی کنم. بابا آدم با یه سگم دو سال زندگی کنه و دوسش داشته باشه سر دو ماه که ازش دل نمی کنه. نه گذاشت نه برداشت که گه می خوری دل نمی کنی. بست نیست، گند نزد به زندگی و کنکور و همه چیت، آخه رفیق من، احمق! ولش کن بره رد کارش. خیلی بی شعوری به خدا، بذار خبرش گوش دخترا برسه که آزادی، ولت نمی کنن بیچاره، و با یه جور بدجنسی دوستانه پوزخند زد. نیم خیز شدم، یه جور عاقل اندر سفیه نگاش کردم مگه از رو بره که نرفت. تو دیگه چرا امید، تو که همین پیرارسال زار می زدی و سرتو می کوبیدی به در و دیوار، مگه تو نبودی که سر الهه تو یه ماه ده کیلو کم کردی و نزدیک بود ترمتو مشروط شی، بابا دست کم من فعلا سر کلاس می رم، تو که کلاساتم دو در می کردی و جاش می زدی به بیابون. یه تلخند پرمعنی زد و گفت، پس می دونی که می دونم چی می کشی، ولی تهش چی بدبخت، ولت کرده و رفته، می خوای چیکار کنی، دوره بیفتی و شرح فراق بدی یا داستان کوتاه بنویسی و با شرح و جزییات عمق رابطه رو برملا کنی یا عکساشو بزنی تو اینترنت که عالم و آدم بفهمن چه خبر بوده، یا می خوای زنگ بزنی خونشون، یا می خوای یه گوشه بشینی دق کنی و دورادور خانوم رو ببینی که با دوستاش می گرده و به پشمشم نیست داری دق می کنی. د بکن پسر، بکن از این فلاکت. راستی تا یادم نرفته، شامتم گرفتم که کوفت کنی، هزارماشاالله سلفم که تشریف نمیارین، آقای محمدی دلش تنگ شده ها، هی سراغ توی زن ذلیلو می گیره. تا یادم نرفته بگم امشب مهمون هم داریم. پا می شی یا پات کنم؟ کی قراره بیاد؟ از رو تخت پا شد و جواب داد حدس بزن. مرتیکه الدنگ من الان اسم خودمو نمی تونم هجی کنم، می گی حدس بزن، بنال دیگه، نکنه زیرلفظی می خوای؟ خندید، آخه زیرلفظی هم داره. رفیق شفیق شماست مثلا، دیدم اومده دانشگاه آلاخون والاخونه، گفتم امشب بیاد مگه یتونه یه کم با جفنگیات سیاسی سرتو گرم کنه. کیو می گی، نکنه وحید اومده؟ آره جونت بالا بیاد. اومده بعد از نود و بوقی مدرکشو بگیره. نشستم رو لبه تخت، امید رفت کنار کانتر و چراغ مطالعه ی کم مصرف کوفتی رو روشن کرد که نورش صاف می خورد وسط دو تا چشمای من. پا شدم، شلوارمو از روی لبه تخت برداشتم و با بی حال پام کردم. نمی پوشیدی حالا! می ذاشتی مهمونا میومدن مستفیض می شدن. راستی تا یادم نرفته، خواهر سلام رسوندن فرمودن در صورت امکان جزوه هایی که ازشون قرض گرفتی رو خبر مرگت پس بدی. بهش می گفتی گم و گور شدن، می گفتی اصلا همه ی جزوه ها رو آتیش زدم، می گفتی ریدم به هر چی جزوه بدردنخوره. اهوک! آقا رو، دور برداشتی یهو. چه خبرته؟ تو کنکور گند زدی ما باید تاوانشو بدیم؟ عوضی اینکه بری خانوم رو دید بزنی می رفتی می زدی تو گوشش که عفریته، دم کنکور هم وقت بهم زدن بود؟ بابا خیلی خره! به خدا اگه من دختر بودم جوری می پیچیدم به دست و پات که یه لحظه ام ولم نکنی. بس که ماهی تو! آخه امید جان، تو دختر بودی با اینهمه پشم و پیلی من اصلا رغبت می کردم طرفت بیام؟ دلتم بخواد! هیکلو ببین! بعد یه قر اومد که مجبور شدم از ته دل بخندم. پاشو، پاشو تا قوم یاجوج ماجوج نیومدن شامتو بخوری. واست نوشابه ام خریدم که سر دلت نمونه. زیر لب گفتم مرسی. برگشت و خیره نگاهم کرد، در حالی که داشت لباسش رو عوض می کرد بهم گفت قابل نداره رفیق، به وقتش حالت رو جوری می گیرم که جر واجر شی، که این چند روزه بدجوری جرم دادی. به اون دوتا هیولا هم گفتم آخر شب بیان یه دست ورق بزنیم. با دهن نیمه پر جواب دادم، امشب؟ تو رو خدا ول کن بذار یه شب زود بخوابیم. آره ارواح شکمت، توام خوابیدی. نه که تا دم صبح هی دور خودت نمی چرخی و می ذاری یه دقه چشامون رو هم بیاد؟ گفتم مگه امشب به زور بیدارت نگه دارم مگه بتونی چند ساعتی مثل بچه آدم بخوابی، نخوابی هم با پشت دستی می خوابونمت! نمی فهمیدم چم بود، داشتم گریه می کردم، نه از غم، که با یه جور قدردانی...

امید از در اطاق رفت یرون سراغ بچه ها و می دونستم باید دو طبقه رو تو سرما بره پایین، فاصله ی بین تو تا ساختمون رو که تو یکیش ما اراذل کارشناسی بودیم و تو اونیکی حضرات کارشناسی ارشد، رو طی کنه و از سه طبقه بره بالا، تا انتهای راهروی تاریکی که مثل جهنمه رو طی کنه و ته اش، در اطاقی رو بزنه که دو تا هیولا، شایدم سه تا، با قلبای شکستنی بلور و چشمای مهربون نشسته ان و دارن کتابای تخصصی شون رو می خونن. بعد بشینه مقدمه چینی کنه  تا قبول کنن منت بذارن و خراب شن سر من.

باز دارم با خودم حرف می زنم، یعنی مثل همیشه وقتی حس می کنم حرفی واسه گفتن دارم. گاهی حس می کنم وقتایی که حرفی برای گفتن نیست رو باید با دوستانی که هست سپری کنی و همه اش باهاشون راجع به اراجیفی مثل فلسفه، هنر، سیاست، عرفان، فوتبال و گاهی هم بحثای پرشور خوابگاهی راجع به زندگی روزمره، واحدها، اساتید و دخترایی که وقتی به کنه وجودشون نگاه می کنی همیشه یه علامت سوال بزرگن. اما حرفای گفتنی رو باید گذاشت آخر شب، وقتی همه خوابیدن، یا مثلا مشغول ورق و چایی ان یا جزوه هاشون رو شرمنده کردن و دارن می خونن، توی تراس خلوت دلخواهت زیرنوازش ستارگان با خودت زمزمه کنی. مهم نیست چه حرفایی، مثل همین الان که دارم از خودم می پرسم چرا؟ و به خودم جواب می دم چرا نه؟ و می گم کاریش نمی شه کرد، که به قولی: خوش داشت اتفاق بیفتد. هیچوقت اهل خوردن افسوس نبودم. هیچوقت شرمنده نبودم. ممکن بود گاهی حس کنم کاری اشتباه رو انجام دادم که می تونست به نحو بهتری صورت بگیره، ولی تاسف نخوردم. یاد گرفتم هرچیزی رو همونطور که هست بپذیرم، دیگران رو، اتفاقاتی رو که دور از دسترس من اتفاق می افتند و اثرشون رو روی زندگی من می ذارن و در نهایت، از همه مهمتر، خودم رو. گاهی این حس پذیرش خود، برای دیگران یه جور طعم بدمزه خودخواهی، خودپرستی و از همه بدتر، بی خیالی داره. مردم حس می کنن باید اون کار خاص رو انجام بدن تا بهتر به نظر بیان. من دوست دارم اون کار رو انجام بدم تا لذت ببرم، و برام مهم نیست بهتر به نظر بیام یا نه. اگر کاری به نظرم درست باشه از انجام دادنش نمی ترسم. اگر فکر کنم گفتن حرفی لازمه می گمش و جای پشیمونی رو واسه خودم می بندم. می دونم امکان نداره همیشه همه چیز جوری که من می خوام اتفاق بیفته، ولی بااینحال، گاهی می پرسم چرا و جواب می دم، چرا نه؟

رفتم از اطاق بیرون و توی تراس نشستم، روی تخت سفتی که من رو یاد زمین می اندازه، و یه منظره فوق العاده از دانشکده، درختایی که منظم کاشته شده ان مثل ردیفی از سربازای به صف شده در مراسم صبحگاه و سرخی شفق مانندی که آسمون رو پر کرده، به قول مادرم، هوای برف! یه پتو دور خودم پیچیده ام و کلاه مشکی بافتنی امید رو رو سرم کشیدم و با چشمام بخاری رو که از لیوان چای بلند می شه دنبال می کنم که تو سرمای هوا حسابی به چشم میاد. نو اتاق فعلا کسی نیست. امید رفته بچه هارو بیاره تا من رو از تنهایی بیرون بیاره، و با وجود اینکه می دونه خودش برای درهم شکستن سد عزلت من کافیه، از دعوت سایر رفقا برای این مراسم شبه مذهبی دریغ نمی کنه. در این بیست و دو سه سالی که عمر کردم، اتفاقات زیادی رو تجربه کردم، نمی گم خوب یا بد، فقط می دونم این اتفاقات در لحظه اثر خاصی رو در من به جا گذاشتن، شادم کردن یا غمگین، و به هر حال، همگی اوها در ساختن وضعیتی که در اون هستم، و خدا رو شکر هیچ شکایتی ازش ندارم سهیم اند. شاید اگه به جای سال دوم، همون سال اول کنکور قبول می شدم، یا به جای سلولی مولکولی، مثلا میکروبیولوژی رو انتخاب می کردم، یا مثلا به جای این دانشگاه عزیز، تهران یا هر دانشگاه دیگه ای رو انتخاب می کردم، الان اینجا و اینی که الان هستم نبودم. هرچند، با وجود روحیه ای که دارم، می دونم اگه هر جای دیگه ای بودم می تونستم همینقدر لذت ببرم و به خودم افتخار کنم. مهم نیست کجا باشم، مهم اینه که در اونجا چه اثری می تونم داشته باشم. می تونم حرفهایی رو که باید بزنم یا کاری رو که می تونم انجام بدم. اما به هر حال، الان در این خوابگاه دوست داشتنی هستم و دوستان خوبی دارم که تا چند دقیقه ی دیگه با یه دست ورق بازی و احتمالا یه کم خوردنی و حتما، البته در کنارش چای داغ و شاید هم سیگار به سراغم بیان و از بهم نشون بدن ارزش محبت بی قید و شرط رو می دونن، چیزی که همیشه از دیگران انتظار داشتم، چون خودم همیشه بی قید و شرط دوستشون دارم، و با اینحال، کمتر در بین دخترایی که باهاشون گشتم پیدا کردم. ببین، با یه پسر می شه دوست شد، سالها این دوستی رو حفظ کرد و وقتی بهش محبت می کنی و یا بهت محبت می کنه لازم نباشه عین اون عمل رو نعل به نعل برگردونی. حسابی در کار نیست، بازخواستی در کار نیست، خداحافظی می کنی و می دونی اگه دست روزگار بازم تو رو به اون رسوند، می تونی دوستانه بغلش کنی، باهاش قدم بزنی و حتی یه نخ سیگار رو باهاش شریکی بکشی. لازم نیست روزی یکبار بهش زنگ بزنی تا باور کنه دوسش داری، لازم نیست همیشه خوب باشی، یا بهش محبت کنی، می دونی که هست و بی قید و شرط هم هست. می دونی اگه حالت خراب باشه امید تا صبح به پات می شینه چون تو هم همینکار رو براش می کنی، یا پیام میاد واست فال بامزه ورق می گیره، یا محمد با یه بحث علمی سرجات می شوندت و بهت یاد می ده همه ی اینها، همه ی این غمها گذراست و اون چیزی که مهمه مقاله است و نوشته و چیزی که بشه با دیگران شریکش شد. و حسام، وقتی حسام هست می تونی دراز بکشی و بدونه اینکه بگی و ازش بخوای، ببینی که با محبت رو کمرت می شینه و با یه مشت و مال حرفه ای، و عشق برادرانه ای که تو دستاش هست هم خستگی رو از تنت بیرون می کشه و هم فکر و خیال بیخود رو. ولی از یه دختر چه انتظاری می شه داشت، می تونی باهاش تند حرف یزنی و فکر کنی می فهمه بدون اینکه بخواد سیم جیمت کنه؟ می تونی کنارش گریه کنی و فکر نکنه ضعیف یا بچه ننه ای؟ می تونی دستش رو یگیری و فشار بدی و اون فکر نکنه قصد و غرض خاصی در کاره؟ هزا تا موقعیت دیگه هست که در دنیای مردانه معنی محبت می دن و یه دختر نمی تونه بفهمه. ادعا ندارم که من هم محبت دخترانه رو کاملا درک می کنم، ولی این موضوع اصلی نیست. وقتی با یه دوست دعوا می کنی انتظار داری یه روز، یه زمانی، بدون اینکه به غلط کردم افتاده باشی ببینیش و با اولین لبخند همه چی رو تموم شده بدونی، اما کدوم دختری هست که می تونه فراموش کنه، و واقعا ببخشه؟ بارها شده سر امید داد زدم و فرداش با یه نون گرم و یه چای داغ مواجه شدم که معنیش محبت و بخشش بوده، خیلی هم پیش اومده از سربدخلقی کسی چیزی بهم گفته و فرداش با اولین نگاه، یا با یه لبخند بخشیدمش یا با یه سیلی، و به هر حال بخشیدمش و بخشیده شدم. تموم شد! چیزی نیست که تو دلت بمونه و می دونی تو دل دوستت هم چیزی نمونده. می تونی دوباره دست بندازی گردنش و ببوسیش و با هم به پارک برین و یه چای دنگی بخورین، هر چند همیشه از اینکه کسی مهمونم کنه خوشحال می شم، و همینطور از اینکه کسی رو مهمون کنم. تماشای غذاخورن دیگران رو هم دوست دارم. عادت کردم همیشه تند غذام رو بخورم و به غذا خوردن همسفره ام، با یه جور احتیاط و مراقبت که بهش برنخوره و کوفتش نشه یا فکر نکنه به غذاش چشم دارم، نگاه کنم. غذا خوردن امید رو دوست دارم، عاشق وقتاییم که کسی با قاشقش هنرمندانه غذا رو به دهن می بره و از جویدنش، حالا هر کوفتی که می خواد باشه لذت می بره. عاشق وقتیم که با بچه ها تو اردو ساندویچ کثیف درست می کنیم و با دهن پر حرف می زنیم. عاشق هورت کشیدن چایی ام، چه خودم هورت بکشمش چه دیگران، و می دونم داغی روان چای در گلو چه لذتی داره، و از لذت بردن دیگران هم بی اندازه خوشحال می شم. زندگی برای من چیزی جز محبت و شادی های کوچکی مثل شمردن گنجشک هایی که هر روز زمستون برای یه مشت برنج شب مونده مهمون تراس می شن و با نگاه هراسون به پنجره چشم می دوزن و در همون حال بهم تک می زنن نیست. نمی تونم شیوه ی دیگه ای رو برای دیدن دنیا تصور کنم. و می دونم، وقتی تا چند لحظه دیگه سر و کله بچه ها پیداشون بشه و من ناخودآگاه با دیدن زیرپیرهن سفید تنگ پیام لبخند بزنم و به احوالپرسی دوستانه ی جواد، و یه کم سر به سر محمد بذارم و با نگاهم از امید قدردانی کنم، هیچ چیز برای تاسف و پشیمونی برای هیچ کار کرده و نکرده ای نمی مونه!

   + احسان حسینی ; ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٧
    پيام هاي ديگران ()